تبليغاتX
خاطرات من
خوش میگذره؟!

سلامي گرم به شما دوستان خوب و دوست داشتني.

 

حالا كه مدرسه ها تموم شد و امتحانارو داديم و 3ماه تعطيلي شروع شد ميخوام يادي از

 

 مدرسه بكنم و چند تا سوتي از بچه ها و خاطرات مدرسرو بهتون بگم.

 

یه خاطره ه از سر کلاس درس فیزیک!

 

داشت معلم فیزیکمون درس بازتاب و تابش رو درس میداد!بچه ها یه دست عروسک

 

 پلاستیکی رو پیدا کردن و

 

 هی میدادن به هم میگفتن بده بغلی.حتما شماهاهم از این شیطونیث ها میکنین که همدیگر

 

 بزنین بگین بزن بغلی!خلاصه اون دست عروسکو همه به هم میدادن میگفتن بده بغلی!که

 

 یه دفه دست رو یه

 

 بچه گرفتو به بغلی نداد!پشت سرسش(که بازی رو شروع کرده بود)داد زد گفت:((دست

 

 کو؟؟؟))همه زدن زیر خنده!!!!

 

حالا که دست گم شده بود میزد به من که بغلدستیمم خواب بود میگف بزن بغلی!!میزدم بغل

 

 دستیم از خواب

 

 میپرید!!اونم هرهرهر میخنداد!!دوباره چن دییقه بهدعد میزد میگف:((بزن بغلی!!))میزدم

 

 بغلدستیم از خواب پا میشد!!خیلی باهاتل بود حسسسسسسسسسسسابی خوش گذت بهمون

 

 جاتون خالی تا باشه

 

 از این روزای خوب واسه همتون!!!!!

***************************************************************

سر کلاس ریاضی

 

یه بارم سر کلاس ریاضی بودیم.کلاس ما از همه ی کلاسها بی نظم تره!!معلم ریاضی

 

 گفت:((همونطور که شما

 

 میخواین حرف بزنین دستتون رو بالا میبرین.منم وقتی کلاس شلوغ بود دستمو بالا میگیرم

 

 و

 

سکوت مطلق از شما میخوام.و گفت:((آخرین نفری که ساکت بشه منفی میگیره!))

 

 یکی از بچه ها گفت:((یه دست چوبی بگیرین بیارین همراتون!))اون یکی میگفت:((درست

 

 مثل امام خمینی

 

دستتون رو

 

 بالا یبرین.))همه از خنده داشتن غش میکردن که همون لحظه معلم دستشرو بالا برد و

 

 همه ساکت شدن!

 

***************************************************************

 

یه سوتی از خودم!

 

معلم درس اختیاریمون اومده بود ترم دوم سر کلاسمون بهمون گفت واسه ترم اول سرمه

 

 دوزی کردین.حالا واسه ترم دوم باید یه

 

 جاکت بچه گونه ببافین.منم چون بلد نبودم و یاد نگرفتم رفتم بهش گفتم یه نمونه کار

 

 نمیشه

 

 بهم نشون بدین؟که از روی اون ببافم؟

 

معلمم که یه بچه هه کارشو تموم کرده بود گفت:((کار این بچه تمومه قشنگم هست ببر

 

فردا

 

 براش بیار))منم آوردم که مامانم نمونه

 

 رو ببینه و ببافه وگرنه من خودمو بکشمم یاد نمیگیرم!!خلاصه رفتم کار رو بگیرم تو اتاق

 

 معلمم یه بچه دیگه اومد کارشو که تموم

 

 کرده بود نشون داد گفت:((تمومش کردم))که انصافا خیلی کارشم قشنگ بود.یقه ی

 

 جاکتشم

 

 مدل هفت بافته بود.منم کارشو گرفتمو

 

 اومدم خونمون.مامانم گفت:((میشه ابتکارم به خرج داد؟))منم گفتم :((آره یه بچه یقه اش

 

 رو

 

 هشت کرده بود!!))مامانم گفت:

 

((هشت.....................!!!))گفتم :((آره دیگه))مامانم گفت:((اون یقه هفته!!یقه هشت

 

 نداریم!))حسابی ضایع شدم!!

***************************************************************

 

 

کلاس فیزیک!

 

بچه ها میخوام داستان 2 تا جلسه از درس فیزیکمونو براتون بگم.جلسه ی 6-7بود که

 

 اومده بود بهمون

 

همون حجمو.کا=1دوم ام وی به توان 2 حالا هرچی همونو بهمون درس بده.مسئله رو که

 

 حل کرد

 

گفت:

 

((حالا من جاهای مهمشو براتون با گچ قرمز علامت میزنم!))ما دیدیم وقتی علامت زدگچش

 

 آبی بود!!چه

 

 سوتی بزرگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

***************************************************************

 

 

کلاس فیزیک

 

سر کلاس فیزیک نشسته بودیم که معلم میخواست درس دما و...میداد.اومد پای تخته

 

 بنویسه دمای شه

 

ر تهران نوشت دماغ شهر تهران!!

 

همه داشتن از خنده غش میکردن!!

***************************************************************

 

 

 

 

بازم کلاس فیزیک

 

داشتیم درس میخوندیم راجع به باتری ها که تفاوتشون باهم چیه.به یه فعالیت رسیدیم که

 

 همه ی بچه ها

 

 گفتن بسه دیگه خانوم 10 دییقه مونده تا زنگ!

 

خانوم گفت حالا اینم بنویسین اونوقت.داشت میگفت که وسط جمله:((باتری های شارجی را

 

 میتوان

 

 دوباره شارج کرد.اما باتری های قملی را نمیتوان شارج کرد!))به جای کلمه ی باتری

 

 قلمی باتری قملی

 

که گفت کلاس مثل بمب منفجر شد و همه گفتن خانوم نشونه ی خستگیه ول کنین!دیگه

 

 درس و تموم

 

کردو زنگ خورد اومدیم خونه!

 

***************************************************************

 

 

 

کلاس دینی

 

تازه تاسوعا عاشورا تموم شده بود که معلم دینی ما هم که خیلی مومن هست اومده بودو

 

 راجع به محرم

 

 و...حرف میزد.داشت یه داستانی تعریف میکرد که یه دختری رفته بود زیر علمو

 

 خلاصه.کلی کلاس

 

 شلوغ بود تازه بعد از کلی زحمت بچه ها ساکت شده بودن که گفت:((بچه ها یه دختری

 

 رفته بود زیر

 

 عمل!))(به جا کلمه ی علم)دوباره کلاس به هم ریخت و همه خندیدیم!

 

 

توی کلاس نشسته بودیم که زنگ دینی بود.معلم دینی ما هروقت سوال میپرسیم یه ذره از

 

 جواب رو میگه اونوقت میگه جلسه ی بعدی

 

 جوابو میگم.این هفته درس داد درس که تموم شد 10 دقیقه مونده بود به زنگ که گفت:

 

((سوال بپرسم یا سوال جواب بدم؟))همه ما از خد

 

ا خواسته گفتیم سوال جواب بده!!اونوقت تا اومدسوال رو جواب بده بغلدستی من که خیلی

 

 بچه ی شلوغی بود یه فین کشید!!معلمم متوجه

 

 شد و همه خندیدن.معلم گفت:((اصلا هم خنده نداشت.خیلی هم بچه گانه بود!))تا اومد

 

 جواب

 

 سوال بچه هرو بده.گفت:((بسم الله الرحمن

 

 الرحیم!!))که زنگ خورد.حالا یه بچه هم که تو کلاس ما خیلی شوخی میکنه غش غش

 

 غش

 

 میخندید میگفت:((2دقیقه مونده به زنگ تازه

 

 میگه:((بسم الله الرحمن الرحیم!!!))

 

***************************************************************

 

كلاس زيست

 

معلم زیست ما هر جلسه میپرسه!جلسه ای نیست که درس نپرسه!مگه اینکه دیگه

 

 خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی دیر بیاد یا برنامه داشته باشیم که نمیپرسه

 

و درس میده که عقب نمونیم!

 

خلاصه یه بچه که اسمشم((سحر مختار پور))بود بچه ی شرری هم بود و ته کلاسم میشینه

 

 وقتی معلم 4تا بچه رو برده بود پا تخته و درس میپرسید ترقی

 

 آدامسشو ترکوند!!معلممون((خانوم سمیع زاده))گفت:((هرکی آدامس داره بیاد بندازه تو

 

 سطل آشغال!))کسی نیومد.چند لحظه بعد دوباره ترق آدامس ترکوند

 

معلم که خیلی عصبانی شده بود گفت:((آدامستونو بیاین بندازین.)کسی نیومد.چند لحظه

 

 سکوت همه جا رو گرفت!!

 

!معلم رفت دم در کلاس.در کلاس رو باز کرد و گفت هرکی آدامس داره بره بیرون اگه نره

 

 من نمره ی مستمر این کلاس رو از 17 حساب میکنم و اگرم کسی

 

 اسمشو نگه از 17 نمرتون حساب میشه!!!

 

همه ترسیده بودن که چرا باید به آتیش یه بچه ی شر بسوزن!که یهو همون

 

 بچه((سحرمختار پور))از جاش پاشد و رفت بیرون.همه دست و هورا کشیدن که نمرشون

 

 از

 

 17 حساب نمیشه که در همون لحظه یه راست معلم زیستمون بردش دفتر.!!!

 

ناظما با کلللللللی غرغر گفتن اخراجی(باتوجه قبلا 1 هفته اخراج شده بود!) رو 1 شنبه

 

21 بهمن بود.22 بهمنم که تعطیل بود.روز 23 سه شنبه اومده بود

 

 مدرسه.ترسونده بودنش البته وقتی ناظم اومد گفت:((پا چشاشم سیاه بود))خلاصه اونقضیه

 

 گذشت

 

!هفته ی بعدی که بازم زیست داشتیم.(فقط 1 شنبه ها زنگ آخر زیست داریم)معلم وقتی از

 

 همه که منم قاطیشون بودم و 10 از 10 شدم درس پرسید.بچه ی میز

 

 اول نامه نگاری میکرد که معلم دیدو نامه رو گرفت و خوند

 

!متن نامه:((تو گوشیت اون کلاپ سکسی که زنگ پیش به فرانک و آناستاسیا نشون دادی

 

 زنگ آخرم به من نشون بده!!!!!!!!!!!))دست خطای مختلفم که جواب

 

 باشه رو داده بودن روش بود.!!معل مثل دفه ی پیش گفت:((هرکی گوشی داره بیاد بذاره

 

 رو میز یا معاونارو بیارم!))هیشکی هیچ کاری نکردو معلم دم در رفت

 

 تا به ناظم بگه(همون سحر که جلسه ی پیش آدامس میترکوند گوشی آورده بود.)دوستش

 

 گفت:((از پنجره گوشی رو بنداز بیرون!))تا اومد از پنجره بندازه

 

 بیرون معلم گفت اونو بده به من!!دفه پیش که آدامس ترکوندی.حالا که موبایل آوردی!!!نیا

 

 مدرسه دیگه!یک خر تو خری شده بود که!!!!دوستاش همه میرفتن

 

 دفتر!طرفداری میکردن!!

 اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

وووووه!حالا اون بچه اخراج شده و

 

 رفته یه مدرسه دیگه که گاهی اوقات برای دیدن دوستاش موقع تعطیل شدن میاد دم

 

 مدرسه!

 

***************************************************************

 

خوب خوب بود؟خوش گذشت؟يه آپ ديگه هم مثل بقيه تموم شد اميدوارم مورد توجه شما قرار گرفته باشه.

تا بعد

 

 

 

باي

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:14  توسط ستاره  | 

سلام امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه بعد از کلی اصرار سیم اینترنتو از مامانم گرفتم تا بیام ببینم اینترنت چه خبره!خوب تو خرداد خبری جز امتحانُ درس نیست و البته تو این ۱ ماه اگه حسابی خر خونی کنم میتونم ۳ ماه راحت باشم و شب تا صبح صبح تا شب بشینم و فیلم ببینم.امیدوارم همتون خوش باشید بعد امتحانام حتما بازهم آپ میکنم.راستی اگرم بهتون سر نمیزنم ببخشیدا آخه درس دارم.تا بعد بای بای
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:27  توسط ستاره  | 

بچه ها من با عرض شرمندگی نمیتونم مدتی آپ کنم آخه امتحانامون شروع شده اما به محض تموم شدن امتحانا آپ میکنم.

بای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:52  توسط ستاره  | 

سلام من یه مطلبی از وب یکی از دوستان خوندم که جابه گذاشتم تا شما هم بخونیدش:

 

دانشجو در ملل مختلف :

ژاپن: بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(Action) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس میخواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است ! عاشق عبارت« خسته نباشید » است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس ! او سه سوته عاشق می شود

قشنگ بود؟

خدارو شکر.تا آپ بعدی خدافظ

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:43  توسط ستاره  | 

سلام عیدتون مبارک خوا کنه که این سال براتون سال پر برکتی باشه!!

موفق باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:14  توسط ستاره  | 

سلام به همه این خاطره ای که میخوام این دفعه بگم مربوط میشه به شب یلدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

من تو خونه حوصلم سر رفته بود به بابام گیر دادم ببرمون بیرون یه دوری بزنیم اینقدر گیر دادم تا آخرش پاشدیم رفتیم

گشت بزنیم!

رفتیم خیابون هاشمی یه پارکم کنارش بود تو اون پارکه قدم زدیم تا رسیدیم به یه چکمه فروشی.بابام گفت:((حالا که

اومدیم اینجا پس یه چکمه هم بخریم!))البته اولش میخواتیم کتونی بخریم اما چون همه گشاد بودن بابام گف چکمه

بخریم.منم که از خدا خواسته!!!

حالا داریم تو ویترین چکمه انتخاب میکنیم.گلاب به روتون گلاب به روتون دستشوییم گرفته بود داشتم منفجر میشدم!!!

مامانم هر کدومو میگفت همون خوبه؟میخوای؟

میگفتم آره خوبه زودتر بخریم من برم دستشویی.!!

خلاصه با اون بد بختی رفتیم چکمه رو پا کردیم و خریدیم.به مامانم گفتم:((ماااااااااماااااااان!!من شاش دارم!))مامانمم

گفت:((پس بیا بریم همین پارکه))رفتیم دم پارکه دیدیم دستشویی رو خراب کردن!اییییییییییییییییییییییییییییی

خدااااااااااااااااااااااااااا!حالا چیکار کنم!!همیشه که کاری با دستشویی نداشتیم درست بودا.از مسئول پارک پرسیدیم

گفت دستشویی دیگه ای نداره!

حالا منم داشتم میترکیدم!!

کنار اونجا یه اداره ی شهرداری بود.مامانم گفت بریم اونجا.رفتیم نظافتچی اونجا هم گفت:((نمیشه ولی چون خانمین

باشه.بفرمایین!!))پریدم دستشویی اااااااااااااااووووووووووووووووووه!!!!خالی شدم.راحت شدم.حالا رفتیم سوار

ماشین شدیم .رسیدیم خونه حالا بابامم شوخیش گرفته هی منو مسخره میکنه!میگه:((الان چکمه هاتو بپوش ببین

اندازس!اونجا چکمه هارو زرد میدیدی الان ببین خوبه!!!))هی میخندید منم:((بااااااااااابااااااااااااااا!!ااااااااااااااه!!

مسخره نکن.))

حالا هی منو مسخره میکرد:((اونجا نفهمیدی پا کن!!))حالا دوباره پا کردم میگه:((خوبه یا پس بدیم!))ای بابا ولم کن

بابا!

خلاصه اینقدر منو مسخره کرد تا وقت خواب شدو. خوابیدیم.

خدا این بلارو سرتون نیاره.خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:3  توسط ستاره  | 

سلام.امیدوارم حالتون خوب خوب خوب باشه.من چن وختی بود کم پیدا

بودم.ببخشید.شرمندم.آخه میدونین 2تا قبضمون 70 80 تومن اومد مامانمم

سیم اینترنتمونو قطع کرد تا من نیام اینترنتو پول اینترنتمون

کم بشه.اما بعد از 2 ماه این قبضمون که کم اومد مامانم سیم و داد که من

بیام اینترنت.منم از این موقعیت استفاده کردم و اومدم آپ....

خوب حالا میریم سر خاطرمون.

یه روز داشتم ا راه مدرسمون میومدم خونه.تو راها ساعت 9:00 صبح.کنار

خیابون ستارخان یه پسره که قیافه ی بچه مثبتی هم داشت و یه کلاه

سیاهم سرش بود واستاده بود.یه بار نیگاش کردم دیدم اونم

نیگام کرد.دوبازه رمینو نیگا کردم 2 قدم دیگه دوباره نیگاش کردم دیدم مات

زده به من.!!!!سر پیچ خیابونمون که پیچیدم بازم نیگاش کردم دیدم نخیر اینبار

 داره اشاره میکنه برم پیشش!!!!منم راهمو تند

کردم.گفتم اوه اوه الان می افته دنبالمو همینم شد!!!

دیدم یکی پشت سرم میگه:((پیس!!هوشت!!سوت!!))برگشتم دیدم همونه!!

همینطور سوت می زد.منم انگار نه انگار.حالا کنار پارک جوانه هم بودم!!!

روش کم نشد!!خودشو رسوند بهم.گفت:((سلام!))منم سلام

کردم.گفت:((خوبی؟))جوابی ندادم.دوباره پرسید :((خوب هستی جیگر؟))

راهمو تند کردم دیدم چه زود داره خودمونی میشه.کنار نیمکت رسیدیم

گفت:((عزیزم))جواب ندادم.دوباره:((2دقیقه واستا میخوام

باهات حرف بزنم!!))دوباره:((خوب بیا رو نیمگت بشینیم!))گفتم:((کار

دارم.دیرم شده!))همینطور میومد که میخواستم از خیابون رد بشم گفت:

((بده آدما باهم دوست شن؟))گفتم:((آره!!!!!!!!))اونم نا امید شدو

گفت:((خداحافظ))حالا جالبش اینجاش وسط حرفاش هی بهم میگفت نیگا

 منو!!نیگا میکردم دیدم چه قیافه ی مثبتی داره!

خلاصه به هر بدبختی بود از شرش راحت شدم

حال کردی خاطررو؟

اگه حال کردین یه نظر بذارین

تا بعدا بای بای

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط ستاره  |